۱۴۰۱/۱۰/۲۴ . 12:53 PM

افتادم وسط یه لوپ بی سرانجام. انتخاب مهد کودک برای من خیلی مهم بود. اول اینکه به اسارت سه ساله ام پایان میداد! دوما جنگ اعصاب بابت حداقل چهار وعده غذایی شامل صبحونه میانوعده ناهار و عصرونه رو واگذار میکرد به مهدکودک. مخصوصا از بابت دردسر خوروندن میوه و رسیدن ویتامین مورد نیاز بدن بچه هم خلاص میشدم. با روحیه ای که من از نازلی میشناسم باید مهد کودکی میفرستادم که مراقبت و توجه مادرانه میداشتن. هم بابت حساسیت و زودرنجیش، هم بابت لجبازی و بدغذاییش. انتخابم واقعا عالی از آب در اومد. منتها دهن خودم سرویس شد برای رفت و آمد و هنوزم سرویسه. هر بار هم که راه افتادم هرچی مهد کودک اطراف و دور و نزدیک بود گشتم تا یه جای مثلا نزدیکتر یا ارزونتر پیدا کنم انقدر اوضاع نامیدکننده بود که باز برگشتم سر خونه اول. بدبختی اینکه بعد از 9 ماه مهدکودک رفتن، یهو خانوم از بعد تعطیلات که از شمال برگشتیم بنای نرفتن گذاشت. تقریبا هر روز با گریه یا قهر از من کندنش! و تو بغل بردنش. و البته خنده دار اینه که فقط همین فاصله در ورودی لابی تا بالای پله ها انگار براش سخته بعد که رفت دیگه بعد از ظهر به زور باید ببرمش خونه!

خلاصه که افتادم تو یه کلاف سردرگم. از طرفی بعد این همه وقت بالاخره یکی دو جا تونستم با شرایط ویژه خودم پیدا کنم که پارت تایم یا دورکاری منو قبول کنن و از طرفی برای سال جدید احتمالا شهریه مهد نازلی به عدد 10 نزدیک میشه و اگر بخوام بیوفتم دنبال مهد جدید باز باید یه ماه برم هر روز بشینم تو مهد تا خانوم جذب بشه که آیا بشه یا نشه! اینجا که الات هست مربیش واقعا در حد یه مادر وقت میذاره و قطعا ما انقدر خوش شانس نیستیم که بازم همچین مربی ای بخوره به تورمون. علی ایحال گویا من قراره حالا حالاها در سمت فقططط مامان نازلی ابقا شم :/

پ.ن. ممنون از لطفتون تو کامنتهای خصوصی و غیر خصوصیتون. خوشحال میشم اگه در نظر بگیرین که زنی در آستانه چهل سالگی که سالها زندگی مستقل و دور از شهر و خانوادش داشته، اونقدر تجربه داره که نصیحت های پیش پا افتاده و نفس عمیق و تقویت دید مثبت خیلی به کارش نیاد. اونم تو روزهایی که باید گفت چه جوانانی! اسماعیل، می‌بینی؟ چه جوانانی! بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده‌اند و موهای صورت پسرها هنوز درنیامده. و دخترها را می‌بینی؟ چه پاهای لطیفی دارند! جنگ است، اینجا هم جنگ است اسماعیل!

About

حرف هایی هست که باید برای گفتنشان شهامت داشت اما در خفا زیست...
Categories
Tags
Friends
d(^_^)b